![]() |
![]() |
|
| دورها آوایی ست که مرا می خواند... |
|
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد به کوه خواهد زد به غار خواهد رفت
تو کودکانت را، بر سینه می فشاری گرم و همسرت را، چون کولیان خانه به دوش میان آتش و خون می کشانی از دنبال و پیش پای تو، از انفجارهای مهیب دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد و شهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد!
خیال نیست عزیزم!... صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر و برق اسلحه، خورشید را خجل کرده ست! چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟ چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟ صدای ضجّه ی خونین کودک "عدنی" است، و بانگ مرتعش مادر "ویتنامی"، که در عزای عزیزان خویش می گریند، و چند روز دگر نیز نوبت من و تست، که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم! و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم! و یا به کوه، به جنگل، به غار، بگریزیم!
پدر! چگونه به نزد طبیب خواهی رفت؟ که دیدگان تو تاریک و راه باریک است. تو یک قدم نتوانی به اختیار گذشت. تو یک وجب نتوانی به اختیار گذشت. که سیل آهن در راه ها خروشان است!
پدر، به خانه بیا با ملال خویش بساز اگر که چشم تو به روی زندگی بسته ست چه غم؟ که گوش تو و پیچ رادیو باز است!: " هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند! و چند دهکده ی دوست را، هواپیما، به جای خانه ی دشمن گلوله باران کرد!..."
چه جای گریه؟ که کشتار بی دریغ حریف برای خاطر صلح است و آزادی! و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند غنیمتی است که: دنیا بهشت!! خواهد شد.
پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما غم بزرگتری می کند هلاک مرا:
بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم که ناله می چکد از برق تازیانه در او به خانه های خراب به کومه های خموش به دشت های به آتش کشیده ی متروک که سوخت، یک جا، برگ و گل و جوانه در او! به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد لهیب شعله ی سرخ به چارسوی افق می کشد زبانه در او به چشمهای گرسنه به دست های دراز به نعش کودک دهقان میان شالیزار به زندگی که فرو مرده جاودانه در او!
بیا، به حال بشر های های گریه کنیم که با برادر خود هم نمی تواند زیست چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟ چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟ صدای غرش تیری دهد جواب مرا: به کوه خواهد زد به غار خواهد رفت بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
(فریدون مشیری)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:50 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب بايد،
چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم و به سمتي بروم ... |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
گره اي كور در گليم زمين يك دقيقه براي خودم پيمان دي ماه جاده بهشت كبوتر بهاري(خاخا) |
|
RSS
|