![]() |
![]() |
|
| دورها آوایی ست که مرا می خواند... |
|
یک لحظه فکر کردم راستی! راستی خودش را به مردن زده تا روزگاردست از سرش بردارد و بعد جمعیت که راهشان را کشیدند و رفتند اول ترمه را کنار بزند و بعد بلند شود و به راننده آمبولانس بگوید:" نگه دار آقا همین جا، همین جا پیاده می شوم." بعد چند اسکناس تا نخورده، بگذارد کف دست راننده و پیاده شود. بعد هم همانطور که زل زده به آمبولانسی که دارد دورتر و دورتر می شود، سیگار بهمنش را از جیبش بیرون بیاورد، یک نخ چاق کند و راه بیفتد و زیر لب زمزمه کند: من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کنند پس من با همه ی وجودم خودم را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد. بعد که خوب به صورت دور و بری ها نگاه کردم، احساس کردم خیلی های دیگر هم هستند که لابد دارند به یک چنین چیزهایی فکر می کنند و اصلاْ گوش شان بدهکار حرفهایی نیست که از بلندگو ها پخش می شود، همه آنهایی که همین چند ماه پیش ذوق زده خودشان را رسانده بودند به اولین کتاب فروشی درست و حسابی نزدیکشان تا "دستو زبان عشق" را بخرند و از بر کنند تا هر وقت دلشان لرزید یا گرفت کتاب را باز کنند و بخوانند: قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چه قدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام نه من انگار خیلی های دیگر هم هوس کرده بودند، بروند یواشکی طوری که هیچ کس متوجه نشود ترمه را کنار بزنند و بگویند: و قاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک تو آغاز می شود اما نمیشد، نسیمی که می آمد فقط می توانست برگ درختها را تکان بدهد و صدای بلندگوها را تا دورترها و دورترها ببرد تا همه بفهمند اینجا یک نفر خودش را به مردن زده تا روزگار دست از سرش بردارد، چرا که دردهایش جامه نبود تا از تنش درآورد چکامه نبود تا بسرایدش و مجبور بود انگار خودش را به مردن بزند تا دیگر مجبور نباشد، کنار پنجره بنشیند و به غروب زل بزند و زمزمه کند: مردن چه قدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی انگار این سالها که می گذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم احساس می کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می شوم. ( رضا امیدوار)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:31 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امشب بايد،
چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم و به سمتي بروم ... |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
گره اي كور در گليم زمين يك دقيقه براي خودم پيمان دي ماه جاده بهشت كبوتر بهاري(خاخا) |
|
RSS
|