تبليغاتX
پرچین راز
دورها آوایی ست که مرا می خواند...

this hacked by ali toofan

       

my yahoo id: lvlr.ali_toofan 

 

khozestan ~~> dezfoul

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:21  توسط زهرا | 
 

با قلم می گویم:

       - ای همزاد، ای همراه،

                                    ای هم سرنوشت

هر دومان حیران بازی های دوران های زشت.

 شعرهایم را نوشتی

                 دست خوش!

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

           

                                          ( فریدون مشیری )

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:5  توسط زهرا | 
 

     دلاور دیروز ، دیوانه امروز !

ديدي آسمون خراب شد سر ما

غصه شد وصله بال و پر ما

حالا تو سايه نشيني مثل من...مثل من...

حالا تو سايه نشيني مثل من

خوابهاي ابري مي‌بيني مثل من

 

رضوان گریه نکرد، فرو ریخت. اشک، زیر مردمک های کم خواب و خسته اش، نیم دایره، هلال شد و بر کبودی گود صورتش نشست. اشک، سمج تر از رضوان بود. اصلاً اشکهایش، اشک نبود. خنجر بود. خنجری که به تلمبار دردهایش می نشست و روح خسته و سرسختش را خراش می داد. و رضوان بی صدا فرو می ریخت. بغض، سرکش و عصیانگر، در گلویش رها شده بود. دریا به طوفان نشسته بود. دریا، دل رضوان بود و طوفان، صدای شوهرش.
 
 حمید (مردی سنگدل و بی رحم) که پسر پانزده ساله اش را تا سر حد مرگ زیر مشت و لگد، مچاله می کرد. با هر نعره حمید، رضوان گریه می شد. نه با قطره های اشک، با تکه تکه از استخوانهای خود. رضوان قطره قطره و بی صدا فرو می ریخت. سر بلند و مغرور گریه می کرد. گریه اش گریه نبود. مرور 15 سال زندگی با رزمنده موج گرفته ای بود که زیر چرخ دنده های خورد کننده فراموشی، له می شد.
 
پرسیدم:  چرا طلاقش نمی دی؟ چرا ترکش نمی کنی؟   
 
گفتم:  مگه نمی گی هفت سال تمام است که مادرت را بخاطر حمید ندیده ای؟
 
گفتم:  آرمان چه گناهی کرده که باید زیر مشت و لگد پدرش، له و لورده شود؟
 
چیزی نگفت. سکوت کرد. عمیق و طولانی. بار هفت نفر انسان را به دوش می کشد که دو نفرشان معلولند و مجروح. یکی از آن دو شوهرش است. همسرش. پسر عمویش. کسی که در سال 1367 در فاو مجروح شیمیایی شد و هم زمان دچار موج گرفتگی.
 
رضوان گفت: می گن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد . باید قرصهاش سر موقع به خوردش داد . باید دست و پاش رو به تخت بست . باید زندانیش کرد و با هزار بد بختی هر ماه
۱۰۰ هزار تومان هزینه دارو و درمان و ۲۵۰
هزار تومان بابت اجاره خانه داد هزینه ای که با گرفتن کار خیاطی تو منزل تهیه می شه . رضوان گفت : اسممو می خواید برای چی؟ بنویس زینب بلاکش! بنویس ... یه زن. زنی که دلش برای شوهرش می سوزه. یه زن که نمی خواد شوهرشو طلاق بده. مگه چه گناهی کرده که طلاقش بدم؟ آدم کشته؟ چاقو کشی کرده؟ مواد فروخته؟ بابا جان رفته جنگ. رفته جبهه. از من و شما دفاع کرده. از من و شما. از ناموس شما.
 
گفت : هفت ساله که مادرم ازم رو برگردونده. هفت ساله که نه خواهرمو دیدم نه برادرمو. نمی دونم الان چه شکلین، چه ریخیتین! هفت ساله که عالم و آدم از من بریدن. آخه چرا؟ چون شوهرم موجیه؟ چون موج گرفتش؟ چون شیمیاییه؟
 
گفت : سه ساله تمامه که می رم بنیاد شهید و برمی گردم. سه ساله که به تمام عالم و آدم می گم شوهرم موجیه. شیمیاییه. کو گوش شنوا؟ گفتن برو مدرک بیار. اینم مدرک. مدرک از این بالاتر که فرمانده گردان و فرمانده دسته شون بنویسن امضا کنند. می گن فرمانده لشکر باید تائید کنه. بابا فرمانده لشگر مگه چند تا از سربازاشو می شناسه؟
 
رفتم بیمارستان چمران اهواز دنبال مدارکش. گفتند خانم بی خود نگرد تمام پرونده ها سوخته. پرونده حادثه اش سوخته. گفتم کتبی بنویسید ببرم تهران. گفتند مسئولیت داره 
 
سکوت کرد. سکوتی ساکت و سرد. خیره شد به کاغذ پاره هایی که دستش بود. کاغذ پاره هایی که با هزار مصیبت تهیه کرده بود.
کاغذ پاره هایی که تنها گواهی مجروحیت حمید بودند.
 
چقدر بهش گفتم برو دنبال درصد مجروحیتت. هی خندید. و گفت مگه من واسه درصد و سهمیه رفتم جبهه! من واسه مردم رفتم. کدوم مردم؟! مردمی که وقتی موج می گیردت به جای کمک کردن مسخره ات می کنن! مردمی که اصلاً یادشون رفته جنگ چی بود، جبهه چی بود. کدوم مردم مرد! مردمی که وقتی میفهمن محتاج هستی و یه زن تنها و جوان هزار تا پیشنهاد بی شرمانه بهت میدن! یا میگن این دیونه درست بشو نیست برو ازش جدا شو و بیا صیغه م شو!
 
 فکر حمید بود. فکر آرمان بود. پسر پانزده ساله ای که سخت وابسته پدر بود. پسر پانزده ساله ای که منزوی بود. گوشه گیر بود. از سو تغذیه رنج می برد و با تمام کتک هایی که گاه و بی گاه از پدر می خورد او را سخت دوست داشت و به او وابسته بود. پسر پانزده ساله ای که از زور غصه پدر، هنوز هم شب ادراری دارد. تو خورده است. گوشه گیر است.
 
گفت: دیشب دوباره بچمو کتک زد. می دونید چرا؟ چون طفلی گفته بود مامان اول مهر اومده نمی خوای یک کمی هم به فکر من باشی؟ چرا همش برای بابا و عمو قرص می خری؟ پس من چی؟
 
مشکل رضوان یکی دو تا نیست. کاش مشکلاتش در حمید خلاصه می شد و موج گرفتگی هایش و آمدن و رفتن های هر روز و هر روزش به بنیاد شهید. بار برادر حمید که در ایام سربازی اش در اثر تصادف دچار سانحه مغزی شده است و چون کودکی چند ساله می ماند هم روی شانه های رضوان است. برادری که بعد از گذشت سالها هنوز که هنوز است حق و حقوقی برایش تعیین نشده است. چرا؟
 
برای دنبال کردن پرونده حامد برادر حمید 12 سال است که می روم کرمانشاه و می آیم. 12 سال. خودش یک عمره! 
 
 و رضوان اصلاً نفهمید کی مادر شد. کی 29 ساله شد. کی خیاط شد. کی درسش را ول کرد و افتاد دنبال کارهای حمید. کی بزرگ شد. پانزده سالش بود که به همسری پسر عموی رزمنده اش درآمد. پسر عموی همسر موج گرفته ای که روز به روز امواج در سرش کوبنده تر شد و صخره وجودش را مکید. عمری که پله پله تا اتاق فلان مدیر و فلان مسئول ته کشیده. عمری که پشت در اتاق این جناب سرهنگ و آن جناب سرهنگ تلف شده. عمری که پای هزار و پانصد و پنجاه و نه برگه تقاضای ملاقات و التماس امضا باطل شده. عمری که به پای پرستاری از حمید و برادر معلولش هدر شد. عمری که روزهایش به سوزن زدن و لباس برای این و آن دوختن گذشت.
 
گفتم حمید برو دنبال درصد مجروحیتت. خندید. گفت کدام درصد زن! همش واسه خدا بوده. واسه مردم.   نگفت که روزگار یک جور نمی مونه. نگفت که موج گرفتی هر روز بدتر از دیروز می شه. نگفت که بالاخره منم یک زنم. یک زن تنها که یه روزی خانواده اش و کس و کارش به خاطر شوهر موجیش ولش می کنن به امان خدا.
 
نگفت. اونقدر نگفت تا بالاخره ورشکست شد. رفقاش سرش کلاه گذاشتن. بنگاه معاملات ملکی داشت و نمی دونست که دوستاش دارن می چاپنش
 
 رضوان تو چه مدرکی از شیمیایی بودن حمید داری؟ چه مدرکی از مجروحیتش داری؟ سئوال من برای رضوان سنگین بود. گران بود. جوابش در کف پاهایش تیر می کشید. کف پاهایش که آنقدر رفته بود اهواز و آمده بود ، آنقدر رفته بود اهواز و آمده بود که دیگر پا نبود. واریس بود. رگ های کلفت آبی رنگ از قوزک بیرون زده بود.
تمام مدرک مجروحیت رضوان چند تکه کاغذ نیمه سوخته بود. چند تا نامه. چند تا عکس. چند تا ورق بی مصرف.
 
به صورت رضوان نگاه می کنم که کبود است. حمید در حالت بیماری و موج گرفتگی اش چنان او را زده که نیم دایره گونه راستش کبود است. دلم می خواهد بپرسم :  رضوان از تو هم حلالیت طلبیده؟
 
همین مادرش که ده سال است در خانه ما بست نشسته است و به کرمانشاه باز نمی گردد. همین مادرش که از دست پدر حمید به خانه پسر مجروح جنگی اش پناه آورده بود. همان پدر حمید که سر پیری معرکه گیری کرده بود. همان پدری که با ازدواج دوباره اش تمام دار و ندارش را مهر همسر دومش کرده بود. همان ازدواجی که خانواده حمید را متلاشی کرده بود. همان ازدواجی که مادر و دو خواهر حمید را روانه تهران کرده بود. همان خواهرهای محصل و دانشجو که خرجشان را رضوان بی منت می دهد. همان خواهرانی که حالا فعلاً درس می خوانند و تمام فکر و ذکر رضوان موفقیت آنها در تحصیل بود. خدا رحمتت کند بابا! چقدر دلت می خواست من بروم دانشگاه. خدا بیامرزد برادرت را که با ازدواج دوباره اش مانده ریگی برای حمید نگذاشت!
 
گفت:  ما که از تحصیل خیری ندیدیم. دیپلم که گرفتم حمید گفت بسه. همین هم برایت زیاد است.
 
گفت:  اگر بدونید چه دختر درس خوانی بودم!
 
گاهی پیش خدا کم می آرم. گاهی از خدا می پرسم مگر گناه حمید و امثال حمید چیست؟ که این طور خودشان و خانواده شان در عذاب و عتابند؟ مگر برای مردم و مملکتش موجی نشده؟ مگه برای وطنش، سرزمینش اینطوری نشده.
 
 وطن. وطن. وطن. وطن یعنی بغض بی خودی. برای زنی که هر شب زیر مشت و لگد شوهر موجی اش خورد می شود و در برابر وسوسه طلاقش بردباری می کند و سکوت. وطن یعنی " حمید . ی " که پرونده سانحه مجروحیت جنگی اش در بیمارستان اهواز سوخته است و حالا کسی زیر بار موجی بودنش نمی رود. وطن یعنی شعار. شعار دادن.
 
وطن یعنی اشک ریختن همسر یک مجروح جنگی در هفته دفاع مقدس. یعنی التماس کردن زنی در برابر ساختمان بنیاد شهید. وطن یعنی تاول های یک وجبی. یعنی خس خس سینه. یعنی خود سوزی مجروحین جنگی در چشم مسئولین. وطن. وطن. وطن...
 
گفتم:  من کاری از دستم ساخته نیست رضوان . من فقط می توانم عکس بگیرم و بنویسم بقیه اش با خدا.
 
گفتم:  کاش می توانستم کمکت کنم. اما حال و روز خودم را که می بینی.
 
نه چیزی نگفتم. مات ماندم و ساکت. در برابر شب ادراری های پسرکی 15 ساله که هر شب از دست پدر موجی اش کتک می خورد و می داند که بابا مقصر نیست. می داند که بابا مریض است. بیمار است. پسرک اما درد دارد. دردی سنگین. دردی که از ابتدای تولدش با اوست.
 
نه چیزی نگفتم. چی می گفتم؟ حرفی هم مگر مانده؟
 
 و رضوان رفت. چادر مشکی اش را سرش کشید و رفت. انگار که اصلاً نیامده بود. وقتی می رفت هوا پائیز شده بود. هفته دفاع مقدس. روی دیوارها نوشته بودند " اگر ایستادگی نمی کردیم چه می شد؟ " فاطمه آمده بود که همین را بگوید. همین ایستادگی را.
 
دیروز ما به او احتیاج داشتیم و او (حمید ی) با تمام وجود آمد و امروز او و خانواده اش یاری و کمک ما را می خواهند. همه چیز را سیاسی نبینیم. نگوئید می خواست نره جبهه، مگه برای ما رفته، بره از همونایی بگیره که فرستادنش، اگه نمی رفت الان تو و خانواده ت چه سرنوشتی داشتید؟پس انسانیت کجاست؟ او ناموس من و توست ، دیروز او برای دفاع از ناموس ما رفت و امروز ناموس او ... 

www.iran-iran.ir

 

 

چند روزیه سرما خوردم. نفسم بالا نمیاد. دارم خفه میشم.

یه لحظه خودمو گذاشتم جای اونایی که شیمیایی هستن.

خیلی سخت بود. با خودم گفتم مگه میشه یه عمر اینجوری

زندگی کرد؟ آخه با این نفسها؟ با این نفسهایی که به زوربالا

میان؟ با این نفسهایی که معلوم نیست تا کی ادامه داشته

باشه. اما به خدا شیرینه. خیلی شیرین. تحملش خیلی سخته

اما... . اونایی که رفتن و جنگیدن خیییلی مرد بودن. حتی

از جونشون هم گذشتن. این، کار هر کسی نیست. اونا الان

هم دارن دردهاشونو تحمل می کنن. دارن با دردهاشون

زندگی می کنن. نمی دونم تکلیف اون انتظارهایی که اون

زمان بچه ها به خاطر اومدن پدرهاشون کشیدن چی میشه

بچه هایی که انتظار کشیدنشون هیچ وقت تموم نشد

بچه هایی که الان بزرگ شدن و برای یک بار، فقط

یک بار دیدن پدرشون آرزو به دل موندن

من که اون زمان نبودم اما وقتی به اون روزها فکر

می کنم تنم می لرزه. از جدایی می ترسم. از انتظار

وحشت دارم. اون ۸ سال برام باور نکردنیه. اما

رفتن. خیلی ها رفتن و جنگیدن

واقعاْ اگر ایستادگی نمی کردند چه میشد؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:1  توسط زهرا | 
 

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت

 

تو کودکانت را، بر سینه می فشاری گرم

و همسرت را، چون کولیان خانه به دوش

میان آتش و خون می کشانی از دنبال

و پیش پای تو، از انفجارهای مهیب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت

و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت

و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد!

 

                       خیال نیست عزیزم!...

صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر

و برق اسلحه، خورشید را خجل کرده ست!

چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟

صدای ضجّه ی خونین کودک "عدنی" است،

و بانگ مرتعش مادر "ویتنامی"،

که در عزای عزیزان خویش می گریند،

و چند روز دگر نیز نوبت من و تست،

که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم!

و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم!

و یا به کوه،

               به جنگل،

                            به غار،

                                       بگریزیم!

 

پدر! چگونه به نزد طبیب خواهی رفت؟

که دیدگان تو تاریک و راه باریک است.

تو یک قدم نتوانی به اختیار گذشت.

تو یک وجب نتوانی به اختیار گذشت.

که سیل آهن در راه ها خروشان است!

 

پدر، به خانه بیا با ملال خویش بساز

اگر که چشم تو به روی زندگی بسته ست

چه غم؟ که گوش  تو و پیچ رادیو باز است!:

" هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز

به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند!

و چند دهکده ی دوست را، هواپیما،

به جای خانه ی دشمن گلوله باران کرد!..."

 

چه جای گریه؟ که کشتار بی دریغ حریف

برای خاطر صلح است و آزادی!

و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند

غنیمتی است که: دنیا بهشت!! خواهد شد.

 

پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما

غم بزرگتری می کند هلاک مرا:

 

بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم

که ناله می چکد از برق تازیانه در او

به خانه های خراب

به کومه های خموش

به دشت های به آتش کشیده ی متروک

که سوخت، یک جا، برگ و گل و جوانه در او!

به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد

لهیب شعله ی سرخ

به چارسوی افق می کشد زبانه در او

به چشمهای گرسنه

به دست های دراز

به نعش کودک دهقان میان شالیزار

به زندگی که فرو مرده جاودانه در او!

 

بیا، به حال بشر های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

                     به کوه خواهد زد

                                             به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!    

 

                                          (فریدون مشیری)       

                       

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:50  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب بايد،

چمداني را كه به اندازه ي

پيراهن تنهايي من

جا دارد،

بردارم و

به سمتي بروم

...

نوشته های پیشین
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
گره اي كور در گليم زمين
يك دقيقه براي خودم
پيمان دي ماه
جاده بهشت
كبوتر بهاري(خاخا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
***java4ir.blogfa.com***