تبليغاتX
پرچین راز
دورها آوایی ست که مرا می خواند...
 

 

میلاد با سعادت امام رضا (ع) بر همگان مبارک باد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:20  توسط زهرا | 
 

نامه عاشقانه ونگوگ:

نوشته ی زیر بخشی از نامه "ونسان ونگوگ" نقاش فرانسوی

به "تئو" برادرش در توصیف عشقش به عموزاده اش.

زندگی برای من بسیار با ارزش شده است و بسیار خوشحالم که عاشقم.

زندگی و عشق من یکی است. در نامه ات گفته بودی که در مقابل من

دیوار نه. "نه، هرگز! هرگز" قد علم کرده است. در جواب می گویم:

"رفیق، من اکنون به آن دیوار مثل یک قالب یخ نگاه می کنم و آن را

به سینه ام می فشارم تا آب شود".

                                       سپتامبر۱۸۸۱-ونسان


" پچ پچ پاییز"

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زر تار پودش باد

 

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا

که بخواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذری نیست

باغ نو میدان

چشم در راه بهاری نیست

 

گر ز چشمش پرتو گرمی  نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای

اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز،

جاودان بر اسب یال افشان زردش

می چمد در آن

پادشاه فصلها پاییز.

                   

                         " مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 18:57  توسط زهرا | 
 

یک لحظه فکر کردم راستی! راستی خودش را به مردن زده تا روزگاردست

از سرش بردارد و بعد جمعیت که راهشان را کشیدند و رفتند اول ترمه را کنار

بزند و بعد بلند شود و به راننده آمبولانس بگوید:" نگه دار آقا همین جا، همین جا

پیاده می شوم."

بعد چند اسکناس تا نخورده، بگذارد کف دست راننده و پیاده شود. بعد هم همانطور

که زل زده به آمبولانسی که دارد دورتر و دورتر می شود، سیگار بهمنش را از

جیبش بیرون بیاورد، یک نخ چاق کند و راه بیفتد و زیر لب زمزمه کند:

من هیچ چیز و هیچ کس را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کنند

پس

من با همه ی وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد.

بعد که خوب به صورت دور و بری ها نگاه کردم، احساس کردم خیلی های دیگر

هم هستند که لابد دارند به یک چنین چیزهایی فکر می کنند و اصلاْ گوش شان

بدهکار حرفهایی نیست که از بلندگو ها پخش می شود، همه آنهایی که همین چند

ماه پیش ذوق زده خودشان را رسانده بودند به اولین کتاب فروشی درست و حسابی

نزدیکشان تا "دستو زبان عشق" را بخرند و از بر کنند تا هر وقت دلشان لرزید یا

گرفت کتاب را باز کنند و بخوانند:

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چه قدر ساده ام

که سالهای سال در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

نه من انگار خیلی های دیگر هم هوس کرده بودند، بروند یواشکی طوری که

هیچ کس متوجه نشود ترمه را کنار بزنند و بگویند:

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک تو آغاز می شود

اما نمیشد، نسیمی که می آمد فقط می توانست برگ درختها را تکان بدهد و صدای

بلندگوها را تا دورترها و دورترها ببرد تا همه بفهمند اینجا یک نفر خودش را

به مردن زده تا روزگار دست از سرش بردارد، چرا که دردهایش جامه نبود

تا از تنش درآورد چکامه نبود تا بسرایدش و مجبور بود انگار خودش را به

مردن بزند تا دیگر مجبور نباشد، کنار پنجره بنشیند و به غروب زل بزند و

زمزمه کند:

مردن چه قدر حوصله می خواهد

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز، یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی

انگار

این سالها که می گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز دیوانه می شوم.

                                        ( رضا امیدوار)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:31  توسط زهرا | 
توضیح: در صفحه 1 زندگی نامه سهراب، در صفحه 2 شعر صدای پای آب و در صفحه 3 چند پیوند درباره سهراب مشاهده می کنید.
سهراب سپهریزندگی نامه سهراب سپهری
سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در 15 مهر ماه 1307 در کاشان پا به عرصه حیات گذشت و در 13 اردیبهشت 1359 در تهران درگذشت.
وی پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران (خرداد ۱۳۲۴)، در آذر ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا کرد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام «مرگ رنگ» انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمناً در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود.
شعر سهراب
شعر سهراب سپهری رنگارنگ است و خواننده را به افقهای تازه می کشاند. آثار وی پُر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجودِ زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان های زمان به دور است. در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، و در آن پراکندگی و ناهماهنگی تصاویر به چشم می خورد. اما سهراب در اشعارش به طور کلی و در بعدی وسیع نگران انسان و سرنوشت اوست. سپهری روح شاعرانه و لطیفی داشت که برای هر چیز معنی و مفهومی خاص قائل بود. تخیل وی در همه ی اشیاء باریک می شد و از آنها تصاویری زنده و حساس می ساخت، بدین علت است که اندیشه ها و تجربه های فکری و عاطفی او به حالتی دلپذیر درآمده است. سهراب سپهری دارای سبک ویژه ای است که می توان او را بنیانگذار این شیوه دانست. در واقع می توان گفت قابل توجه ترین اتفاق در عرصه ی شعر نو در سال 1332، چرخش سهراب سپهری از زبان نیمایی به زبان هوشنگ ایرانی است. اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که در آن سالها، متأثرین از نیما فراوان بودند، ولی کسی به زبان هوشنگ ایرانی و زیبایی شناسی او وقوف نداشت.
سپهری، تنها شاعر متأثر از درک هوشنگ ایرانی بود که زبان او را تا حد چشمگیری تکامل بخشید و اگر این نبود یکی از ظریفترین و پر ظرفیت ترین دستاوردهای شعر نو، نیمه کاره و ناقص می ماند. شعر سپهری دارای تصویرهای شاعرانه و مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و غنائی است. سهراب شاعری بود، غوطه ور در دنیای شعر و هنر خویش که به همه چیز رنگ شعر می داد. همه ی اشیاء برای او معنویت داشتند، در ژرفای هر چیز مادی فرو می رفت و به آن حیات معنوی می بخشد. گویی برای او تمام ذرات عالم دارای روح و عاطفه و احساس بودند. زبان سپهری نیز زبانی لطیف و ویژه ی خود اوست. شعرش دارای تصاویر تازه ولی مبهم است و از این رو ساده و روشن نیست. خیالات ظریف و تصویرهای زیبا سراسر اشعار وی را در برگرفته است. او البته همواره در راه تکامل خویش پیش رفته است و این نکته را از خلال شعرهای «هشت کتاب» او می توان دریافت. در کل، سهراب سپهری در شعر با زبان ساده، انسانها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می کند. او محیط خود و عصری را که در آن می زیست نمی پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بود.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:56  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امشب بايد،

چمداني را كه به اندازه ي

پيراهن تنهايي من

جا دارد،

بردارم و

به سمتي بروم

...

نوشته های پیشین
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
گره اي كور در گليم زمين
يك دقيقه براي خودم
پيمان دي ماه
جاده بهشت
كبوتر بهاري(خاخا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
***java4ir.blogfa.com***